تبليغاتX
لبـخنـد پنبــه ای
خانـم شـکلات و آقای نسـکافه !

www.viv2.blogfa.com

بچه ها اینم خونـه ی جدیدم !!!

که راحت و بی دردسر بتونم پذیرای مهمون های عزیزم باشم !!!

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 13:14 | لینک  | 

سلام ! چــُطــوُریـن ؟ :)) !!!

یعنی گـند بزنن به من و به اون پست نوشتنم !!!
در راستای پست قبلـی هریک از دوستان که منــو میبینــه میگــه : وایییییی ! شُکُلاااااااااات !
هر وقت میرم دستشــویی ( از نوع فرنگیش ) خنده م میگیره و تو میای جلـوی چشـمم !

یعنی واقعاااااً ً ً خوشحالم که دوستان درچنین مکان مقــدسی به یاد من میفتن !!
باز جای شُکرش هست که وقـتی آب به باسـ ن مبارکشون برمیگرده من براشون تداعـی نمیشم !
واالله :))

بعضی از دوستان برام  آفلاین گذاشتن که گویا براشون فیـ لتر هستم !!
انگاری پست قبلی خیلی مسـتـ هجن بودش :))

هــی میخواستم زودتر بیام اون پست رو عــوض کنم که اینجوری توو خاطره ها ثبت نشم
 ولی مگه این امتحانات شُـخمی من میذاشتن یه ثانیه دستم به کامپیـوتر برسه ؟؟


خوووووولاصه ، بالاخره این تـرم هم تـموم شد و من در خدمت دوستان گرامی هستم !!
عرضم به خدمتتون توو این هفـته های اخیر اتفاق خاصی رخ نداد ! واسه همین تصمیم گرفتم
دوتا سوتی و گاف هامُ لـو بدم !! :))


چندسال پیــش زن عمـوم میخواست بره به مامانش سر بزنه،به منـم گفت که باهاش برم !!
وقتــی که وارد خونـه شدیم،یه بــوی بس فجیعی به مشامم رسید !
هــی به خواهر زن عمـوم( که خیلی باهم دوستیم) گفتم : واییییییی ! اینجا یه بویی میاد !
هــی اون میگفت نـــــــــــــه ! چه بویی؟؟ من که چیـزی حس نمیکنــممممم !!!
منم دوباره میگفتم : وایییییییی !! چطوری حس نمیکنی ؟؟؟
بعد از چند دقیقه داد زدم که : آرهههههههههههه ! فهمیــدم بوی چیـــه !!!بوی تریـاک میادددد !!!
یهـــو تمام جمع زرد شدن که نـــــــه ! بوی تریاک چــیه ! هرکی یه طرف میدوویید ! یکی پنجره رو باز میکرد ! یکی خوشبوکننده میزد ! یکی حرفُ عوض میکرد!
از اون ور زن عــموم پرید یه عطــر آورد داد به من که نگا کــن ، بــوی اینـه !!
منم دیگه دیدم وضع متشنج شده،خفه خون گرفتم :))

خلاصه وقتی برگشتم خونه ،داشتم با بابام صحبت میکردم گفتم : وای بابااااا ! یه بوی تریاکی میداد خونه ی مامان پرستو (زن عموم )
بابامُ انگاری برق گرفت ! بعد یهـو رنگش قرمز شد ! بعد آبی شد ! بعد زرد شد ! بعد گلبهی مایل به سبز شد ! آخر سر بنفش شدُ گفت : تووووووووو بوی تریاکُ از کجا میشناسی آخه؟؟؟
شکلااااااااااااااات ؟؟ اونجا که چیزی نگفـتیییییییییییییییییییییی ؟؟؟ شکلااااااتتتتتتتتتت ؟؟؟
من منم با قیافه ی سوپر مظلومانه گفتم : خب مگه چیه ؟ اتفاقا گفتم !! مگه اونجا کی تریاکی هست که بخواد ناراحت بشه ؟؟
بابام که دیگه رنگش سیاه شده بود گفت : شکلاتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ! بابای پرسـتوووووووووووووو !!! ( زن عموم )
 
وایییییییییییی !!! یعنــی 1درصد هم فک نمیکردم ! خب اصـــــــلا به قیافه ی پدر پرسـتو ( زن عمـوم ) نمیخورد که از این کارای بد بد بکنـه! بغضض

از اون سال هر وقت پدر پرستو رو میبینم خجالت میکشـم ! نمیدونم شاید اون از من خجالت میکشه :)) !!

 

 


گاف بعدی مربوط میشـه به دوران دبیرستانـم !!
یه پســری بود که بدجــوری در دام ما افتاده بود ( آیا کنایه از عاشق شدن میشه ؟ :)) )
یعنی به صورت توهم زایی از نوع کلاسیکش دنبال مـن بود !
هرجا میرفتم میدیدمش ! دم کلاس ! دم مدرسه ! توو خیابون !!
هرجا که بودم ، اوشون هم ظاهر میشدن !!!
طی اعمال سری شماره موبایل منو پیدا کردُ بیشـتر از قبل روو مـُخ من راه میرفت !!
هرچی میگفتم من نمیخوام باهات دوست باشم ولی اصلا متوجه نمیشد !!!
 توو اون دوران من سردردهای زیادی میشدم ، واسه همین زیاد دکتر میرفتم و
اوشون هم میدید که من همش در رفت و آمد بین مطب های دکتر هستم!

واقعا دیگه از دستش کلافه شده بودم !یه روزبه مغــزآکبندم  فشاری آوردم که کاش نمیاوردم ! :))
بهش گفتم : ببین ! دکـترها از سـَـرم عکس گرفتن ودیدن تووش یه چیزایی هست که نباید باشه !
اگه عمـرم کفاف بده دکترا منو عمل میکنن و به هیچوجه نباید عصبی یا هیجان زده بشم که واسم خیلی بده !
و بدون که رفتار و پیشنهاد تو منُ از همه چیز بیشتر ناراحت میکنه !
 پس خواهش میکنم برو،بذار این چند روزُ از زندگیم لذت ببرم!
.....
بعد از این حرفا که خداییش خیلی موثـر بود اوشون گفت من میرم فقط واسه سلامتـی تو  !
خوولاصههههههههه !
گذشت و گذشت که من کنکــور قبول شدم !! اونم دقیقا تووی دانشگـاه اوشـــون ! غشششششش

هر وقت منُ میبینه سرش رو برمیگردونه !
نمیدونم ....شاید هنــوز نگران روز رفتن من از این دنیای فانیه
یا اینکه فهمیــده بدجور پیچوندمــش ،دلش میخواد سر به تن من نباشه !!

غششششششششش !! =))

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 14:4 | لینک  | 

راستش اینکه میدونم  از آپ های نوسانی من  دلگیر هستین، واسه همین میترسم باهاتون سلام و احوال پرسی کنم :دی
و میدونم بهونه هامم تکراری شده پس یه راست میرم سر اصل مطلب :دی !

بعـدش اینکه بگم خوندن این پست، به دختر پسرای نیناش ناش توصیه نمیشه :))

خبببببب

سر میـز ناهار دور هم داریم باقالی پلــو میخوریم که یهــــــــــو یادم میاد یه چیز خیلی مهم رو هر وقت میخوام به بابام بگم یادم میره !
میگم بابـــــــــــــــاااااااااا ؟؟؟؟،  بعد از چند ثانیه یادم میاد که برای گفتن این مطلب اصلا زمان مناسبی نیست :دی
( یعنی نزاکت رو ترکونــدم دیگــه :)) )
خوووووووووووووولاصهههههههههههههههههه همه هی اصرار که بگو چی میخوای بگی !
منم هی که نه ،بعد از نهار میگممممم :دی !!!
همه تند تند ناهارشونُ خوردن و اومدن روو مبل نشستن که به صحبت های گوهر بار شکلات خانم گوش بدن !!!
من هم خواسته م رو مطرح کردم !
 که چرا همانطور که باغچه کوچک حمید جان مصدق سیب نداشت ، چرا حــمّام ما هم توالت فرنگی نداره ! :))
نمیدونم چرا قیافــه ی همه بعد از طرح خواسته ام قمر در عقرب یا یه جورایی عقرب در قمــر شد ! :))

بابام بهم گفت : چیه شکلات جان ؟ چرا یهو هوس توالت فرنگی کردی ؟!؟
منم گفتم که این هوسم ریشه در فلسفه داره :)) !!!
 وقتی که مدت زیادی توو حمـوم درحال مدیتیشن هستم و در اون حالت کلیه و مثـانه ام تحت  فشار قرار بگیره،ریـــده میشه به تمام حال و هوای عرفانــی م :)) !!

خووووولاصه همین بحث باعث شد مزیت و عیوب توالت فرنگی رو بررسی کنیم !!!
مهمترین مطلبی که گفتم و به نظر همه جذاب اومد این بود که وقتی گلاب به روی ماهـتون عملیات تخلیه رو در توالت فرنگی انجام میدیم ،  به سبب سقوط مهمات، قطره ای از آب و کثافت و هرچی کی تووشه بر باسن مبارک برمیگرده!
و این نجاست رو با هیچ غسل و انجام محیرالعقولی نمیشه از ذهن آدم پاک کــرد !

یک لحظه چشماتون رو ببیندین و  اون حرکت فجیــع برگشت آب رو تصور کنین !  حتی از فحش خوار مادر هم بدتره :))

سر همین بحث و گفتگوی فلسفی علمی سیاسی، برادر گرامی فرنگ رفته ی ما لب به سخن گشود !
که این مشکل بس عظیــــــــــــــــم را هم اجنـبی های خونخوار هم داشته اند و مثه ما ننشسته که فقط غر بزننـد !
بلکه طی ابتکاری هنرمنــدانه و هنـردوستانه ( خودمُ میگم :)) ) !!! این عیب را نیز برطرف کرده اند !!!

زیاد به مغزتون فشار نیارین الان راه حل رو براتون توضیح میدم ! :))

در داخل لگــن توالت فرنگی یک چیزی پـله مانند، بالاتر از سطح آب درست کردند و مهمات جامد، اول روو اون سقوط میکــنه و به علت اینکه روو سطح خشکی میفته از هرگونه برگشت آب جلوگیری میکنه :)) !!!
و صد البته با یک سیفــون تمام محتویات روی پلــه به تاریــخ میپیونـــده =)) !!!

 

پ.ن با بوی wc :  با کــلی ذوق زنگ زدم به نسکافه میگمممممممم : نسکافه اگه گفتی توالت فرنگی چه مشکل بزرگی داره !؟؟!!
 با کمی خجالت میگه : آممممم ! خب ادرار آدم خووب تخلیـه نمیشــه !
اگه فک کردین وقتــی حیای نسکافه رو میبینم از رووو میرم و به طرز کاملا ملموسانه قضیه رو براش تعریف نمیکنم سخت در اشتباهــین ! :))))))) !!!!

در آخر اینکه همه سعی میکنن قــرارشون برای آینده کلی رمانیک و عشقولانه باشه ، قــرار ما بر این میشـــه که توالتمون فرنگــی باشه اونم از نوع پلــــــه ایش  :))) !!!
آی خـــــــــــدا !!! شفــــــــــــــا :))) !!!

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 21:52 | لینک  | 

توجه کردین من به فصل امتحانات آلرژی دارم ؟؟ :)) !
باور کننننننننن !!!
نمیدونم چرا یهو یهویی غیب میشم !!!

اول که بابت پست قبلی کلی شرمنده !
نمیخواستم کرم بریزم :دی !!! ولی انگار ریخته شد !
کرم رو میگم :)) !
 ببخشید که اذیتتون کردم !!! مهم اینه که عمدی نبود !!!
 فقط میخواستم حسم رو انتقال بدم که به سلامتی قشنگگگگگگگگ منتقل شد !!! :))

دوم اینکه بهتره فضای اینجارو عوض کنیم !!! :دی

+ یکی از عمه هام رفته ناخن کاشته ، بعد همون روز کلی ذوق داشت یه لاک خوشرنگ ملایمممم زده بود خیلی بهش میومد
بعد یکی از همسایه هاش تا دستش رو دید جیغ زد : آآآآ اووووووووووووووووووووو ! این چیه ؟؟ گناه داره ! برو پاکش کن !
مگه زن ازدواج کرده هم ناخن بلند میکنه و لاک میزنه ؟؟
آآآآ اوووووووووووووووووووو ! چی ؟؟ چی؟؟ چی کردی؟؟؟ ناخن کاشتی؟؟ خاک بر سر مننننننننننننننننن
تو دیگه نجسیییییییییییییییییییی ........ کثافت میره زیر ناخنت نمیتونی ناخنت رو بگیری !
آآآآآآآآآ اوووووووووووو ! آخر زمانه...مردم چه کارایی که نمیکنن !

خوووووووووولاصه بسی زیاد ریده شد به حال عمه جان :))
خوبه که عمه ی گرام کاری به لب و سینه هایشان نداشته اند وگرنه خانم همسایه همونجا عمه جان را سنگسار میکرد :))

 

 

دخترخاله ی مامانم زنگ زده ! من گوشی رو برمیدارم !!!
 بعد از خوش و بش همیشگی میره توو فاز بوی فرند ما !

میگه : شکلاااااااااااات ، نمیخوای عروسی کنی؟؟
میگم : نه بابا ! حاالا که فعلا فنچــــــم !
با تهدید میگه : من نمیدونم ! بهت گفته باشم ! مثه بقیه عروسیت رو نپیچونی ! باید یه عروسی بگیری تووووووووپ !
میخندم و میگم : عروسی هم اگه نگیرم بهتون شام میدم !!
با ذوق میگه : میدونستم تو با بقیه فرق داری !
میگم : آره.... یه ساندویچ فلافل میدم تووووووووپ !!! به یه پت پتــی بیوفتین که باهاش بشه کل مردم آمریکا رو شیمیایی کرد !!!
با خنده و جیــــــــغ میگه : گوشــــــــــــــــــــی ُ ُ ُ ُ ُ بده به مامااااااااااااااااااااااااااااانتتتتتتتتتتتت :)) !

 

 

 

جدیدن چرا اینقد پلیسای مملکت رشوه خوار شدن ؟؟؟ .........
2 بعد از ظهر داشتم از خیابون رد میشدم ! دیدم یه ماشین پلیس کنار از این وانتی ها که میوه میفروشن وایستاد!
فروشنده هه با چندتا موز دهنشون رو بست که بهش گیر ندن !!! ...
 پلیسه فک کرد کسی ندیدشون !
 بیچاره نمیدونه الان من میدونم و خودشو موز فروشو مامان و بابا و داداشو زن داداشو نسکافه و استاد زبانو تمام فک و فامیل و اهالی وبلاگستان ! غششششششششش

دیشب  ساعت 12 رفتیم بستنی بخوریم !! همه جا بسته بود جز یه مغازه که بستنی قیفیه توپی داره !
اونجا منتظر بودم که یه پلیس رد شد و دوتا بوق زد !!
مرده بستنی فروشه گفت : اه .الان میان بستنی میخوان :| !

میدونم همه جای دنیا این موضوع هست ! ولی دیدنش یکم روو اعصاب میرفت !! همین !

 

 

 


سکانس اول :
به نسکافه اس مس دادم : تا دنیا دنیاست تو بمون کنارم .... من هیچکسو غیر تو دووس ندارم!
جواب داده : باشه ! حالا فکرامو میکنم بهت میگم ! :دی !!!
-------
میان پرده 1 :
چی ؟؟ فک کردین این جوابو داد حالشو گرفتمم؟؟؟ منننننننن؟؟ اصلا به من میاد ؟؟؟
-------------
سکانس دوم :
بهش میگم واسه خط ایرانسلم گوشی خریدم ! نوکیا 1200 :)) تازه چراغ قوه هم داره ! =))
میگه: بگردممممم ...خب میگفتی من برات میخریدم عشقم !
میگم : هـه ! اگه N96 هم بود اینقد واسه خریدن گوشیم خودتو مشتاق نشون میدادی ! :دی
---------
میان پرده 2 :
چیییییییی؟؟ یعنی فک میکنین این حالگیری ها همینجا ختم میشه ؟؟ نه داداش منننن :))
این پروسه همچنان با آخرین لذت ادامه داره :))

 


+ این ترم درس هام خیلی سنگینـه .....خیلی کم میام نت ! کامنت ها رو جواب میدم ...البته با تاخیر !
خلاصه اگه هی غیب میشم و هی ظاهر میشم ،نگران نشین ! بادمجون بم آفت نداره !
راستی شکلک هم گلاب بیاین :)) ( یعنی بی خیال شین خواهشا )  ....... سعی کنین خودتون یه جورایی تصور سازی کنین :))!!!
در کل خیلی خیلی شرمنده ی روی ماه همتون هستم !! مااااااچ آبدار *: !

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 1:59 | لینک  | 

بهم نگاه میکنه ...نگاهش میکنم....
نگاهش معنی داره .... ولی نگاه من از روی کنجکاویه ! ....
روزها میگذره.... و نگاه های من هم معنی دار میشه ....
پسر ایده آلیه ...بهش فک میکنم ولی تو دل من آ ش و ب ه ....

نسکافه ازم دوره ... ولی این پسرک همه جا با منه ...
نسکافه رو باید،با کلی برنامه ریزی از قبل ببینم....ولی این پسرک هر وقت اراده کنم پیشمه...

وای خدای من .... زمان میگذره و من هم به این پسرک دل میبندم .....
پسرک عاشق شده ... ولی من ؟؟ فقط دلبسته !
حواس پسرک پی من است و حواس من پیش نسکافه ....

وای خدای من ... عذاب وجدان داره خفه م میکنه ..........
از اعتماد نسکافه س و ء استفاده کردم ....اگه بفهمه تحمل سنگینیه نگاهشو ندارم....

خودمم باورم نمیشه اشتباه به این بزرگی مرتکب شده باشم ....

ماه ها میگذره و من پیش پسرک از نسکافه  دم نمیزنم....

وای خدای من ... منی که این همه حرف از وفاداری میزدم این بود سرنوشت من ؟؟؟؟
حالم داره از خودم بهم میخوره ....بـهم مـ یـ خـ و ره...

تو یه فضای ب س ت ه  با همیم ! ...
پسرک دستمو میگیره ....دارم از ترس میمیرم ....
فقط تو دلم دعا میکنم که لباش به لبام نزدیک نشه ...
دستشو میندازه دور کمرم ....
خودشو بهم نزدیک و نزدیک تر میکنه ...
قلـبـــــم ... قلبم تُـ نـ د   تُـ نـ د  میزنه ...

تمام روزهایی که باهاش بودم دور سرم میچرخه ...
و باز نزدیک تر میشه ...
سرش رو میندازه پایین ...
لباش... لـ بـ ا ش .... لباش میره به سمت شونه هام.....
با دستاش،لباسم رو از کنار شونه هام  پایین میکشه ....
شونه م رو میبوسـ ه .... با عطش خاصی این کارو میکنه...

بغض امانم نمیده ...

نـ سـ کـ ا فـ ه ...........................
خدای من ؟؟ ... این چه امتحانی بود ؟؟؟؟
چرا مــــ ن ؟؟؟ چـ ر ا مـــــــــــ ن ؟؟؟؟ :((

پسرک داره تو گوشم آروم حرف میزنه ...ولی جز صداهایی مبهم چیزی نمیشنوم.....

فقط دو تا چشمای پر از اشک نسکافه جلوی چشامه...
خودمو از بـغــ ل پسرک جدا میکنم ... دستمــو میگیره ...
نمیذاره برم ...
منُ توو بغــلـ ش مچاله میکنه ....
پشـتم بهشــه ....
آروم با خونسردی میگــه : شکلات ؟...من میخوام باهات ازدواج کنم...

داغ میشـــم ... داغ ِ داغ ...... !!
خدای من ؟؟ چـــ را ؟؟؟ چــــــــــرا مــــ ن؟؟؟؟

خودمو به سختی از بـغـ ل ش جدا میکنم ...
با سرعت به سمت در میرم ...
گریه میکنم ...جیغ میزنم ....
هنوز باورم نمیــشه من این کارُ کردم ... مـــ ن .... !!!

کوچه ها رو یکی یکی رد میکنم ...
پسرک به من میرسه ... نگام میکنه ......... راه فراری نیست ...
عشق ُ تو چشاش میبینم .... ولی چشای من ؟؟/ چشای من پر از حماقــته !
هزار بار به خودم لعنت میفرستم .....
با همون آرامشش میاد جلو ... دستامو میگیره ...
 تا میاد حرف بزنه .... آلارم موبایلم منو از این کابوس بیدار میکنه ...

امروز همش توو فکر این خواب وحشتناک بودم ... آخه چرا باید چنین خوابی ببینم؟؟؟
منی که دست ازپا خطا نمیکنم ....
هنوز اون حس عذاب وجدان رو یادمه ...خیلی وحشتناک بود ... !!!
صبح نسکافه زنگ زد ... گفت شکلات ؟؟ چقد پکری ؟؟ ....
گفتم خواب بد دیدم ....
گفت حتما شام زیاد خوردی !!!
گفتم اتفاقا بدون شام خوابیدم ..............
صدای غمگینم اذیتش میکنه ..... هر کاری میکنه که از این حال منو در بیاره نمیتونه...
دلش طاقت نمیاره ...میپرسه مگه چه خوابی دیدی عزیزم؟؟؟
براش تعریف میکنم ..... البته با سانسور....
حالا اون ناراحت شد .....صداش کردم ..... ولی حالا اون بود که فکرش مغشوش شده بود!

خواستم از اون حالت درش بیارم...
به شوخی گفتم : هــــــی ، نسکافه خان ! حواست جمع باشه
خواب زن کـــــــــــجه !!! مواظب باش شما از این غلطا نکـنی !!!

(اگه پیشم بود  دنبالم میکردُ یه ماچ محکم روو لپام میزدو میگفت : شکلات خیلی پــُر رووییییی)

توو فکرم که از پشت تلفن بلنـــد میگــــــه: شُــــــکُــــــلااااااااااااات..... خیلی پــُر رویــــــــــــی:))

خـنـــدید.... خــنـدید .... خـ نـ د یـ د !!!
 روح من چطور این خنده هاشو نادیده گرفت ؟؟!!!
من هنوز از دست روح خیانت کارم دلگـــیرم ....
دلگیـــرم......
د لـ گــ یـ ر م ..............

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 0:18 | لینک  | 

  هنــدونه بـده قــاچ کنیــــم !                                                            

                     لـپت رو بده مـــــــاچ کنیـــم  !!!

 

یـلدای دوست داشتنی مبارک !!!

                        شبی٬ رویـایـی داشتـه باشـین !!!

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 23:14 | لینک 

با خانواده ي گرام نشسته بودیم و سرخوشانه TV میدیدیم... !
 که کانال RTL داشت يه مسابقه پخش میکرد !
مسابقه ش اينجوري بود که قسمت کوچيکي از يه تصوير و عکسي رو نشون ميداد و بايد حدس میزدیم که اون عکس چيه!
خلاصه عــکس رو که نشون میداد،همه جوگير ميشديم و زِرت زرت جواب ميداديم !
سر يه عکس من گفتم : هنـــــــــــــــــــدونه ست !
بابا گفت : نه ! بادکنکــــــــــــــــه !
مامان گفـت : آدامـســــــــــه !!!
دوباره من گفتم نـــــه... پستونـــــک !!!

بعد که عکسُ کامل نشون دادن يک عـدد کـا.ندوم ظاهر شد !!!!
سر عکساي بعدي، ديگه همه ساکت بوديم و فقط سوت ميزديم !!!

 

 

 

 

حدود 1سال پیش،یه پسـری بود که از هر نظر اوکی بود !
 مهربون،خوشتیپ،خوش اخلاق،با ادب،فوتبالیست،گیتاریست،هنـرمند،تحصیلکرده.....
جدا ایده آل بود !!!...   (مثلا فک کن این شکلک یه پسره ایده آل )
خوووووووولاصه این آقا پسر نمیدونم شماره ی منو چطوری پیدا کرد و باب آشنایی رو با من ریخت!!
گیـــر بود از نوع شونصد پیچ !!!
هر چی بهش میگفتم آقا جان من دوس پسر دارم؛جان من کوتاه بیا،زیر بار نمیرفت !
بعد از چندهفته فکری به ذهـنم رسید !!
از یکی دوستام خواستم چند مدت با پسـره باشه تا از فکـر من بیاد بیرون !!...
اتفاقا دوستای خیلی فابریکی واسه هم شدن ! منم سرخجسته تر از همیشه که دوتا کفـترعاشقُ بهم رسوندم!

چند روز پیش پســره بهم اس مس داد : شکلات برو تقویمُ نگا کن !!!
رفتم تقویمُ نگا کردم .هیچ روز خاصی نبود...
 بهش گفتم : 15 آذر شهادت مظلومانه ی زائران در خانه ی خدا ؟؟!!!خب که چی ؟؟؟

جواب داد: نــــه...امروز 1سال از روزی که اولین اس ام اسُ واست فرستادم گذشتـه !!                                                                                                                         یعنی قیافه ی منُ توو اوون لحظه تصور کنین !! تمام این یه سال پشــم بود !!
گـُه بگیرن این نقشه کشیدنه منو !!!

(خدا رو شکر که نسکافه اینجا رو نمیخونه ، وگرنه فردا این وبلاگ به علت فوت نانویسنده حدف میشد )

 

 

 

با این همه کارایی که دور و برم ریخته عین افغــانی های بیکار ( شرمنده ی آقای خالد حسینی ) با دوستان پاشدیم رفتیم نمایشگاه لوازم آرایــش !
واییییییییییییییییییی...واقعا مزخرف بود !!!
هرچی لوازم آرایش سرطانی میخواستی اوون تـو پیدا میکردی ! مـردم هم عین چی خرید میکردن !!
من عادت دارم هرجایی که میرم باید یه چی واسه خودم و آقای نسکافه بخرم !!!
آقا جون هرچقد زور زدم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم،موفق نشدم !
 فقط یدونه از اون پـَدای لاک پاک کن واسه خودم با دو بسته پـد عینک پاک کن واسه آقای نسکافه خریدم !
یعنی من شاهکــــــــــارم به خــدا !!!
هر دفعه نسکافه زنگ میزد: میگفتم اگه گفتـــــــــــــــــی براااااااااات چی خریدممممممممممم؟؟؟؟
عینک پاک کــــــن ! :)) بعد عین احمقا میخندیدم !
تا شب همش همینو ازش میپرسیدم !!

توو یه غرفه فروشنده هه بهم گفت لطفا دستتون رو بیارین،بعد زِرتی یه مایعی رو ریخت توو دستم !
حالا من دارم منگ نگاش میکنم میگممممممممممممممممم من اصلا دوس ندارم دستم چرب باشههههه...این چیــه ریختین توو دستم ؟؟
فروشنده هه میگه: نه خانم .این نرم کننده پوسته.یکم صبر کنین ،الان چربیش میرهههههه
چند مین میمونم...لامصب عین ِ .... به دستم چسبیده و پاک نمیشه !!!
با روان خراب شده از غرفه میام بیرون !
آخه یعنی چی عین خر دست آدمو میگیری اون مایع بیخودتو روو دست آدم خالی میکنی....
تا فرداش هرچقد دستمو میشستم باز چربیشُ حس میکردم !! ایییییییییییییش

 

 

 

 

همون چند وقت پیشی که رفته بودم پشمالاسیـون،داشتم واسه خانومـه از موهای زیر پوستـی مینالیدم !!
من یه مرضی دارم وقتی موهای تنم میخواد بلند بشه درد میگیره !
یعنی وقتی مـو بخواد مسیر زیر پوست تا بیرون پوست رو طی کنه ، دهن من سرویس میشه !
خانومه بهم گفت: بهترین راه حل اینــه که بدنت رو کیســه بکشی !!!
خووووووولاصه،اینجا یه بازار محلی هست که هرچی از این آت و آشغالا بخوای تووش هست !!!
منم تا کیسه رو دیدم خریدمـش !! ( کیسه نوعی لیف هست که خیلی خیلی زبــر ِ )
امـروز به صورت کاملا جـَوگیرانه رفتم حـموم !
و با تمام زوری که داشتم خودمـو سابیدم !  
د ِ بساب... د ِ بساب ....... !!!
ولی وقتی از حموم اومدم یه سوزش وحشتناکی داشتم که نگو!یه باد بهم میخورد نفـسم میرفت!!
 باور کنین 100لایه ی رویی پوستم نابود شـد  !!
بعد مامانم هی دعوا میکردُ غــر میزد که نباید اونقد اونومحکم به تنت میکشیدی ُ خودتو داغـون کردی !!!
ولی الان خوشحال خوشحال اینجا نشستم !
 دلتـــون بسـوزه..تا آخر عـمر دیگه هیچ مویی زیر پوسـتم نخواهم داشت...
یعنی اصلا دیگه پوسـتی نمونده تا زیرش مـــو در بیاد .......

غشششششششششششششششششششششش

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 0:0 | لینک  | 

یکی از دوستام میخواست دوست پسرش رو امتحان کنه،با شماره ی ناشناس به پسـره اس مس میده که من جــ.نده ام!
یه چند روزی با هم اس ام اس بازی میکنن و بالاخره باهم قرار میذارنُ،پسـره هم خیلی شیکُ خوشکلُ خجسـته میره سـر قرار !

هیچی دیگه ! بعدش باهم بهم میزنن !!! یعنی واقعا انتظار داشتین دختره ببخشتش ؟
 نه عزیزم !فیلم هندی نی که !
حالا خوبه که دخـتره فقـط بهم زد !
 اگه من جای دختره بودم، آب دستشویی خونه ی پسره رو قطع میکردم ، بعد توو آفتابه ش اسید میریختم تا اونجاش بسوزه که دیگه نتونه از این غلطا بکنه!
شایدم اونجاشو میبریدم مینداختم جلوی سگ !... نه..نه ! همون اسید بهـتره !

 

 

به آقای نسکافه اس مس میدم : کاشکی من ویرگول بودم،تا هر وقت بهم برسی مکث کنی!
بهم جواب میده : عزیزم، من به شما نرسیده میمکثـــــم !!

یعنی من رسما کشته مرده ی این جوابای عاشقونشم !

 

 

کارگر عموم،صبح که اومد سرکار چشاش قرمز بود، عموم ازش پرسید: حمید؟؟ چرا اینقد خسته ای؟؟
حمید گفت : آخه گاوم سنگ کلیه داره ، بردمش دکتر ! دکتر گفت باید یه عالمه دلستر بخوره و راه بره تا سنگش بیفته ! 
منم تا صبح داشتم گاوم رو دور حیاط میچرخوندم تا سنگش بیفته !!!

الهی بگردم ! حتما گاوش خیلی درد کشید !!!

 

 

پنج شنبه رفته بودم پشمالاسیون !( اپلاسیون ) !
زنه بهم گفت بعد از اینجا کجا میری؟؟؟
گفتم میخوام برم مهمـونی !
گفت : خب میذاشتی شنبه یا یه روز دیگه میومدی تا بعد از اینجا یه راست بری خونه ! آخه همه اینقد درد میکشنُ مینالن که واسه مهمونی رفتن دیگه انرژی ای واسشون نمیمونه ! 
گفتم : آخه روز دیگه ای به پای امروز نمیرسه که ! شب جمعه ست و ثـوابی دارد بس عظـیـــــــم !
نمیدونم چرا بعد از این حرفم تمام آرایشگاه رفت روو هــــوا از خنده !

 

 

پ.ن دوستانه،پندانه،مهربانانه : اگه وقت و  جـونتون رو از سر راه نیاوردین از دیدن فیلم چارچنگولی منصرف بشین ! خیلی وقت بود فیلمی به این چـــــــرتی ندیده بودم !

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 20:43 | لینک  | 


از صبح سرم خيلي شلوغ بود ...يعني واقعا خسته شده بودم...
وقتي آقاي نسکافه بهم زنگ زد ، يکم بي انرژي جوابشو دادم !
اونم زِرتـی به شوخي گفت : شُکلاااااااااتتتتتتت ،امروز که نـه 1هفته قبل از پريودته،نه پريودي،نه 1هفته بعد از پريودته،نه امروز جمعه ست! پس چرا اينقد هاپويي؟؟
+یعنی واقعا خوشحالم که اینقد همه به من توجـه دارن

 

 

چندوقت بود با يه پسـري چت ميکردم که توو رشته ي حقوق خيلي وارد بود !
بيشتر چتـمون هم محور همين موضوع ميگشت ! تا اينکه شماره ش رو بهم داد تا هروقت مشکلي داشتم بهش زنگ بزنم !
خووووووووووولاصه ! منم که دخـتر خووووووووب،گــُــــــل ،زِرتـي رفتم به نسکافه گفتم که : عزيز دلمممم،عيبي نداره اگه مشکلي تو درسم داشتم با يه پسري که چندين وقته توو چت ميشناسمش در ميون بذارم؟؟
..... نميدونم کجاي حرفم اينقد بد بود که نسکافه ژونم اينقد داغ کردُ دلش ميخواست کله ي من بکنه که تو اصلا غلط ميکني  چندين وقته باهاش چت ميکني والان ميگي، بعد پرروو پرروو ميخواي باهاش تلفني هم حرف بزني؟؟تو خودت مشکل هزار نفرُ حل میکنی،از کی تا حالا یکی باید مشکل تو رو حل کنه؟؟...
بعد طبق معمول منم که خدای طلبکاری گفتم : باشه دیگههه !! معلومه به من اعتماد نداری.مگه گفتم میخوام با پسره ( بیــــب (اینجاش سانسور شدش) ) .... که تو اینجوری میگی ؟؟ ...نه ! اصلا نباید بهت میگفتم و یواشکی حرف میزدم تا قدر این صداقتمو بدونی!
....
بعد گفت : نه شکلات جان ! اصلا موضوع این نیست !مشکل من شما نیستی!
 من به شما اعتماد دارم ، ولی به پســرا نه !

خووووولاصه اینقد رو مخش را رفتم که بالاخره پذیرفت هروقت مشکلی داشتم با آقای چتی در میون بذارم! ...................یعنی اصلا اون دلش نمیاد حرف منو زمین بندازه ! در جریانی که ؟ ...

 

 

تـو خيابونم ... يـه آقاي بور ِ قد بلند ِ خوش قيافه ي جنتلمن ِ خارجي که بعد فهميـدم توريسـته، اومد جلو،اجازه گرفت تا ازم عکس بگيره ! 
فک کنين من با چه اعتماد به نفسي رو به دوربين لبخند زدمُ اونم زِرتي ازم عکس گرفت !
خلاصه خواستم بگم معروف شدم ! :)) عکسم تو آلمان پخش شد  ! 
وقتی به نسکافه گفتم ،فقط چپ چپ نگام کرد ! ایـــــششششششش !

این شکلک آقای نسکافه ست در ۵سال آینده !!!

 

 

توو پست قبل یادم رفت اولین سوتیم رو بگم !!
3سالم بود ! تازه به حرف اومده بودم !.... خاله ی مامانم هر وقت منو میدید بهم میگفت میـمون (یعنی از همون بچگی به من لطف داشت ( آیکون اشک شوق از پهنای صورتم میچکه الان) )
خوووووولاصه ، یه شب دوستای بابام اومده بودن خونه مون ! مامانُ بابام هم خیلی باهاشون رودربایستی داشتن!
دوستای بابام یه زن و شوهر بودن با یه دختر که تازه به دنیا اومده بود !
وقتی که مهمونا اومدن، مامانم منو صدا کرد : شُکلااااااااااااات ، بیا نی نی رو نگا کن چقد خوشکله!
منم زرتی گفتم : آره،خیلی میمــون ِ !!
بماند که چقد مامانُ بابام شرمنده شدن و از خجالت دلشون میخواست دیوارُ گاز بگیرن !فک کنم همون شد که دیگه از اون وقت تا حالا خونه مون نیومدن !!

(این شکلک بابامه که از غصه ی کارای  من همه ی موهاش ریخت)

 

 

 


عکسم رو گذاشتم کنارصفحه ی مسنجرم !
یکی از دوستام پی ام میده میگه چقد شبیه دیانا هستی !!
 بعد از کنجکاوی میفهمم دیانا خانم  بازیگر فیلم پورنو هستن !!

 
دیرتر یکی دیگه از دوستام پی ام میده .
شکلات ؟؟...
جانم؟؟
حیف که نه پسرم،نه لس بین ! آدم دلش لباتو میخواد !
+خاک تو سر  شهوت انگیز من !

 

دوباره یکی دیگه از بچه ها پی ام میده :
تا به حال کسی بهت گفته توو این عکس شبیه آنجلینا جولی افتادی؟؟
(اینجا دیگه من خودشیفتگیم میزنه به سقف٬سقفُ میشکونه میرسه به آسمون٬احتمالا خورده به شکم خُـــدا  )

 

چند دقیقه بعد یکی دیگه پی ام میده !
سلام !
+نمیشناسمش.جواب نمیدم !
چندین بار واسه خودش پی ام میده ! بازم جوابشو نمیدم !
زرتـی میگه عکست رو واسم سند میکنی؟؟؟
بازم جوابشو نمیدم !
آخر سر میگه : فک میکنی چه گوهی هستی که جواب منو نمیدی.
مادر(بِیِــــــــــــب) ... کی.. تو کُ..ت.. (بیـــــــــب ) ! گای..... (بیــــــــب ).
دهنتُ .... ( بیـــــــــــب ) !!! خوار.....(بیـــــــــــــب).پدر....(بیــــــب) ....کو.....(بیــــــب )

ولی بازم جواب نمیدم !!! !!! ایـــــــــــــــشششش

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 17:6 | لینک  | 

(کامنت ها رو جواب میدم )

سلام ! چـــگونـه اید ؟؟!! ...من ؟؟ میسیییییییی !!! خوووووووووب !!! خیلی بی معرفتم نه ؟؟ میدونم ...میدونم ...... !! ولی چکار کنم که دست خودم نیست !! خُدایی باید جای من باشین تا درک کنین که با این همه خستـــگی پشت کامپیوتــــر نشستن برام مــــــــــرگههههه !!!

این بازیُ توو وبلاگ گیلاسی دیدم ! برام جالب بود !! اگه واسه شما هم جذابیت داشت میتونین بازی کنین !! تمام پیوندای عزیزم٬به طور اختصاصی دعوتن !! ...Flower

 

اولين عشـق ...... !
نسکافه بـود .....
هنوزم شنيدن اسمش قلبـمو ميلرزونه ........!

 

 


اولين خجالتي که کشيدم ....!
دوم دبستان بودم ....
پسرخاله ي مامانم 1سال از من بزرگتر بود...
ازم خواست براش املاء بگم........
وقتي املاء تموم شد از خوشحالي پريد منُ يه ماچ کرد !!
واقعا نميدونم چرا اينقد خجالت کشديم !
شما که ميدونيد...قضيه همون حجب و حياي هميشگيه منه


 

 

اولين قهر من با بابام بود !
کلاس دوم بودم ... املاءم رو 19.75 شدم...
بابام باهام قهـر کرد ......
ولي همون قهــر باعث شد که تا آخر سال همه رو 20 بشم!

 

 


اولين دوست پسرم !
در سن 14 سالگي !....
واي که چقد احمق بودم !!
هنوز ياد اون استرس هام ميفتم ٬عمرم نصف ميشه !!
ياد اون حرف زدناي يواشکي ...........ياد ضايع شدنا :))
شکلات خنگول :))

 

 

 

اولين آشپزي ؟؟....
زرشک پلو ! الحق هم خوب دراوومد !!

 

 

اولين تصادف ؟
:))
مامانُ گذاشتم خونه ي خاله ش....ماشينُ واسه اولين بار برداشتم
پنج شنبه بود و با دوستام رفتيم ددر دوودوور ...
موقع برگشت وقتي خواستم برم دنبال مامانم، ماشين ُ حين پارک کردن٬مالوندم به ماشين خاله ي مامانم:)))
اصلا هم صداشو در نياوردم ! ...ولی عین سگ ترسیده بودم
هنوزم که هنوزه کسي نفهميد اون ماشينُ کي زد ُ در رفت :))

 

 

 


اولين خواستگار ....
هيچ وقت نذاشتم کسي اسم خواستگارُ پيش من به زبون بياره ....
چون بايد اولي و آخريش آقاي نسکافه باشه... !!!

 

 

اولين تقلب !!!
کلاس سوم دبستان ....
خيلي خسته بودم ...
شبش از مسافرت اومده بوديم ...
سر کلاس ، کتابُ زير ميزم گذاشتم ....
اون صفحه ي کتاب فارسي رو باز کردم ( کوکب خانم )....
خانم معلم هم شروع به گفتن املاء کرد ، منم قشنگ همه رو از کتاب نوشتم !
خوشم مياد تخت اول هم مينشستم...واقعا که خيلي خجسته بودم!

اتفاقا ۲۰ هم شدم ... ولی فهمیدم واقعا ۲۰تقلبی هیچ لذتی نداره ...

 

 

 

اولين باري که حس کردم خيلي بزرگ شدم...
آمادگي بودم ....روز اول کلاس بود...
مامانم منُ تا دم در بُرد ...برگشتم گفتم مامان بــرو !
 مامانم رفت ...ولي وقتي تنهایی رفتم بالا،يه عالمه بچه ي زر زرووُ با ماماناشون ديدم...
حس خوبي بود ...فک ميکردم ديگه آدم شدم ! چه ساده بودم من ........

 

 


اولين شغل منتخب من !
معلمم از همه ي بچه ها پرسيد که ميخوان چي کاره بشن...!
وقتي به من رسید بهش گفتم ميخوام خلبان بشم !

يعني واقعا نميدونم توو سن 6سالگي چي فکر ميکردم که خودمُ خلبان ميديدم :))

 

 

اولين دوست من .....
الميرا ميرميرائي ............
توو  مـهد "  خانه ی کودک "   با هم دوست بوديم .......نمیدونم چرا اینو گفتم... !

 

 

اولين لوازم آرايشم يه سايه ي نقره اي بود که از وسايل مامانم کش رفته بودم !
واي که وقتي ميزدمش فک ميکردم سوفيا لورن شدم :))  !

 

 

اولين باري که خواب ديدم ۵ سالم بود .....
خواب ديدم يه گرگ از پنجره ي اتاقم اومدهُ در میزنه ...میخواست منُ ببره .....
هنوزم اون صحنه رو يادمـه ......خیلی ترسیده بودم ....خیلی

 

 

 

اولين ترس......
روز تولدم بود .......
تولد 12-13 سالگي٬شبش که مهمونا رفتن ٬من توو اتاقم خوابيدم !
(اتاق من و داداشم يکي بود)و اون شب پسرعمه م پيش ما موند...نيمه هاي شب بود که حس کردم يه چيزي داره با آرامش کامل٬ بدنمُ لمس ميکنه ...وقتي پا شدم با سرعت نور رفتم توو اتاق مامانم اينا !
بعد گذشت اين همه سال هنوز ميترسم لحظه اي با پسري تنها باشم ....
...
از اين موردا زياد داشتم که اين اوليش بود !! اصولا من تجاوز پسند بودم !!!

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 23:58 | لینک  |